به نظرم هیچی بدتر از این نیست که راجع به چیزهایی که آرزوت بوده و قراره بهش برسی یا خوشحالت می کنه نتونی با نزدیکانت صحبت کنی. اینکه تردید و نگرانیت از به وقوع نپیوستن اون چیزها باعث بشه که نتونی با کسی اون ها رو در میون بگذاری. زندگی این روزای من پر
سلام مجدد. میخوام به امید خدا سفر نامه بنویسم و فکر کردم احتمالا بهترین جایی که میتونم بدون ترس از قضاوت شدن و شایعه پراکنی بهش بپردازم اینجاست. من سفرنامه نویس نیستم. راستش حوصله ی زیادی هم میخواد نوشتن ریز به ریز تمام وقایع. پس سعی می کنم گوشه ها و
برداشت ۲: روز آخر
بالاخره روز موعود رسید. مامان دستور اکید داده بود یه هفته ی آخرم سبک باشه که اصلا نشد به برکت کارای مختلفی که روی سرم ریخته بود تو رویان به خصوص. و آخرش تقلیل پیدا کرد به روز آخر. صبح تصمیم گرفتم لپ تاپم رو ببرم مرکز کامپیوتر ولیعصر
سلام. من اصلا نمیدونم وبلاگم خواننده یا دنبال کننده ای داره یا نه ... خب البته من تقریبا نمینویسم یا خیلی کم اینکارو می کنم ولی بعضی وقتا آدم دلش میخواد یه سری چیزا رو به اشتراک بذاره. فضای مجازی ناامن تر از قبل شده، نه بخاطر مشکلاتی که میدونم و همه